تبليغاتX
مثبت فکر کن

 

 

 

 

بگویید بر گورم بنویسند

 

زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت

 

مهربان بود ولی مهر نورزید

 

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

 

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی را بدان راه نداد

 

در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد

 

و خلاصه بنویسید

 

"زنده بودن را برای زندگی دوست داشت،

 

نه زندگی را برای زنده بودن."




+ نوشته شده توسط اعظم در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 11:31 |

 

واسه ی به تو رسیدن اینهمه شب و دویدم
خسته از طلوع فردا شب به شب خوابتو دیدم
دست به دست من و تو با هم توی کوچه های رویا
تو رو دارم تو رو دارم بی خیال همه دنیا
من میخوام تو حس چشمات تو همین رویا بمیرم
من میخوام بمیرم اما دستا تو تو دست بگیرم

***

خستگی ها و دلتنگی های روزمره زندگی می ارزه به اينکه تو يه شب سرد زمستونی، درست اون لحظه ای که اصلا انتظارش رو نداری، یه مهربونِ عاشق شادت کنه... آهای مهربونِ من می خوام بدونی که توی دنیای به اين بزرگی هميشه يه قلبِ منتظر برای تو می تپه و دو تا چشمِ منتظر برای رسيدنت لحظه شماری میکنه... کاش می شد تشکر و نوشت ...کاش می شد شادی رو گفت...

+ نوشته شده توسط اعظم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 10:4 |


 

نازنینم، کاش مي توانستم تو را ببينم. و ياحتی از دوري و فراقت درد نكشم .  بنگر كه چقدر دوستت دارم و به خاطر تو چگونه حاضرم دست به هر كار خطيري بزنم يا از هر موهبتي چشم بپوشم و از تو هیچ نخواهم. تنها دانستن اينكه كي زمان خوشبختي من فرا مي رسد مي تواند سال هاي آتي عمر مرا قابل تحمل سازد.

نگارینم، گرچه يك سال ملالت بار در آرزوي وصل تو سختي كشيده ام و نا اميدانه در آتش حسد و حسرت سوخته ام , اما دلم قرص است که حضور تو مرحمی خواهد بود بر تمام دردهایی که همه اش از جدائیست ...

مهربانم، بدان که من عاشقانه ترین نگاهم را برای تو کنار گذاشته ام و منتظر می مانم. حتی اگر تا بعد تر از همیشه طول بکشد به جاده خیره می مانم تا شاید نقطه ای سیاه نوید رسیدن مسافری را برایم بدهد که مدتهاست وجودم در انتظار اوست ... من انتظار عشق را دوست دارم ! ... 

 

 

+ نوشته شده توسط اعظم در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 10:47 |

خدایا چه کرده ام که اینچنین هدیه گرانبهایی به من دادی؟

  

هر آنچه دارم تقديم به تو تنها اميد زندگاني ام،

دستانم تقدیم به تو تا با آنها لمس کنی لطافت جاری عشق را. پاهایم تقدیم به تو، قدم بردار و به سوی خوشبختیت برو. چشمانم تقديم به اشکهاي سوزان روي گونه های نازنینت ، لبانم تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت .
زندگانیم تقديم به تو اي تمام خيال من                                    

اي تک ستاره آسمان قلبم و اي سرچشمه ي حیاتم،
هر آنچه هست و نیست تقديم به تو اي محبوب بی همتایم
تقديم به تو که يادت در فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت هميشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانيت هميشه در وجودم جاريست .
نگارینم،  اي عزيزترينم:
چه خوب شد که به دنيا آمدي و چه خوب شد که دنياي من شدي . چه زیباست روزی که با آمدنت به من جان دادی و چه دلنشین است داشتن هرم نفسهایت.
براي من بمان و برایم از عشقت بخوان که تا تو هستی نفس میکشم.
نازنینم، یگانه مرد زندگانیم، با وجود فرسنگها فاصله که بین دستهامان دیوار کشیده اند، تنها میتوانم قلبم را که لبريز از عشقی آتشین و حقیقی ست به تو
هدیه کنم. قلبم را بردار و تمامی حجمش را پر از امواج نوراني عشقت کن، بعد يک گوشه آسمان بياويز ، تا آسمانت همیشه نورانی باشد. 

و سوگند مي خورم که تا ابد برای تو و کنار تو باشم

عاشقانه دوستت دارم .

+ نوشته شده توسط اعظم در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 10:42 |

 تنهایی واژه ی مقدسی است و به اندازه ی قداستش ، ترسناک !

 همیشه از به زبان آوردنش میترسیدم.

 اما ترس زیبایی است : تنهایی ، و به همان زیبایی ، دردناک

 

+ نوشته شده توسط اعظم در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 15:2 |

لحظه های بی تو بودن هر کدوم مثل يه ساله

لحظه های با تو بودن هم که رويای محاله

حرفای قشنگ تو برام نيازه

راز زنده بودن و نفس کشيدنم آره اون چشمای نازه

آخه تا کی عزيزم دل من با اين همه غصه و درد و غم بسازه ؟

چرا عشق ما فقط يه عشق مخفی و فقط يه رازه ؟

کاش ميشد داد بزنم بگم که تو مال منی

واسه پر کشيدنم تا قلب آسمون بال منی

خودتم خوب ميدونی چقدر دلم ميخواد تو رو

اونقدر که وقت رفتنت با التماس ميگفت نرو

به خدا که آرزوی قلب من تنها يه چيزه و اونم فقط وصاله

منتها اون اولم گفتم که داشتن و به تو رسيدنم خيلی محاله

الهی بياد يه روزی که من و تو ما بشيم

تا ابد کنار هم برای هم بمونيم و از همديگه جدا نشيم

 

+ نوشته شده توسط اعظم در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 14:18 |
+ نوشته شده توسط اعظم در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 15:58 |
www.tifooses.mihanblog.com

تو را از بین صدها گل جدا کردم تو سینه جشن عشقت را به پا کردم

برای نقطه پایان تنهایی تو تنها اسمی بودی که صدات کردم

www.tifooses.mihanblog.com

+ نوشته شده توسط اعظم در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 14:46 |

آري،اکنون شروع يک پايان است.

پايانِ با تو بودن و شروع بی تو سرودن.....

و چقدر شيرين است و زجرآور، چنين شروعی و چنان پايانی.....

و حال من مانده ام و انتظار و انتظار و انتظار....تا شايد شعله های وصالی ديگر،قهقهه های يخ بسته ی مرا عاشقانه به بازی گل و شعر و شکوفه دعوت کند.

نميدانم چرا قانون عادت،در هندسه ی مجهول روحم، اعتباری ندارد و هر روز التهاب سرد فراق، روزمرگی ِ تشنه ام را حريص تر ميکند.

آری، فلسفه ی خشن فراموشی در گنجينه ی عواطفِ من،ناخودآگاه طرد شده است.

+ نوشته شده توسط اعظم در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 16:1 |
کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم .کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت .کاش هرگز نمی دیدم تو را....
+ نوشته شده توسط اعظم در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 10:35 |

JavaScript Codes JavaScript Codes